تبليغاتX

زيباترين اهنگها از جن دجي كد

زمرد سبز

زمرد سبز

زمرد سبز

لطیفه

لطیفه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:55  توسط امیر  | 

خيلي دوستت دارم. يه روز ميام دنبالت تا با هم بريم يه جاي دور كه دست هيچ كس بهمون نرسه. قربانت عزرائيل

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

به حرمت گوسفندي كه جان حضرت اسماعيل را نجات داد 7 بار بگو ببببببببب........بببببببببب اين متن را به 7 گوسفند ديگه بفرست حاجت ميگيري

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

از لرزش صدات از برق نگات از تپش قلبت ازنفس هاي تندت فهميدم جيش داري

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

لره باباش ميميره، ميره خاکش کنه، جو ميگيردش، فيتيله پيچش هم ميکنه

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

يه روز جبرييل به يه تركه نازل مي شه مي گه آرزو كن تا بر آوردش كنم تركه مي گه مي خوام خدا رو ببينم جبرييل مي گه اي سخته ي چيزه ديگه بگو تركه مي گه منو آدم كن جبرييل مي گه پاشو بريم خدا رو بهت نشون بدم

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

يه روزلره داشته يه خرو مي زده تركه مي گه چرا مي زني لره ميگه چيه برادرته تركه مي گه نه مي ترسم عاق والدين بشي.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

وقتي گردنت رو ليس مي زنم، وقتي سينه ات رو چنگ مي زنم و وقتي رونت رو گاز مي زنم، اوه
مرغ کنتاکي، فراموشت نمي کنم.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
به مرغه ميگن به جون بچه‌ت قسم بخور، ميگه: به تخمم!
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
ازدواج به سبک اینترنتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:37  توسط امیر  | 

روزی دو پيغمبر با هم راه ميرفتن , رو زمين يه 100 تومني پيدا ميكنن , اولي ميگه مال منه , دومي ميگه مال منه و .....  خلاصه حرفشون ميشه , بعد قرار ميذارن تاس بندازن , هر كي بيشتر آورد 100 تومني مال اون باشه.
اولي تاس ميندازه 6 مياره.
دومي تاس ميندازه 7 مياره.
اولي ميگه : خاك تو سرت , واسه 100 تومن معجزه كردي.
----------------------------

به يکي ميگن اذان بگو
طرف ميگه:از اولش؟
ميگن :بله
ميگه: از اول اولش
ميگن:بله
طرف ميگه:
تيک تاک ، تيک تاک
---------------------------

مرد عابدی مقداری گندم به آسیاب برد تا آرد کند، آسیابان گفت: امروز وقت ندارم، برو فردا بیا. عابد گفت: من مردی با خدا و زاهدم، اگر گندم مرا آرد نکنی و دلم بشکند، دعا خواهم کرد تا خدا آسیابت را خراب کند.
آسیابان گفت: اگر راست میگویی دعا کن تا خدا گندمت را آرد کند که محتاج من نباشی.
---------------------------

پدری پسرش را نصیحت می کرد که: پسر جان اگر از محله ای رد شدی و صدای بزن و بکوب و مبارک باد شنیدی، فورا برو تو. عروسی است و یک شام خوب و مجانی گیرت میاد. کسی هم نمی فهمد که تو غریبه ای. هر کس فکر می کند تو از اقوام طرف دیگری.
اگر از محله ای رد شدی و صدای گریه و زاری شنیدی، برو تو. آنجا روضه خوانی است و لااقل یک چای و سیگار مجانی گیرت می آید. شانس بیاری، نهار هم به تو می دهند.
ولی اگر از جایی شنیدی چند نفر صدا می زنند یا علی.... یا علی... بیخود داخل نشو و وقتت را تلف نکن. حتما چند نفر زور می زنند که یخچالی را از پله ها بالا ببرند.
-----------------------------------

کشیشی برای بچه ها موعظه می کرد و راجع به پیدایش انسان و خلقت بشر روایاتی می گفت. یکی از بچه ها که پدرش استاد علوم طبیعی بود و از پدرش در این باره حرف هایی شنیده بود، از این اختلاف عقیده تعجب کرده، بلند شد و گفت:
پدر مقدس! ولی بابای من می گوید که ما از نسل میمون هستیم.
کشیش اورا با اشاره دست وادار به نشستن کرد و جواب داد:
پسر جان! امور خانوادگی شما به ما مربوط نیست.
--------------------------------------

داش غلام آخر عمری توبه کرده و به زیارت حج عازم شد.
در آنجا شرطه ها در جیبش بطری ویسکی پیدا کرده و او را می گیرند.
گفت والا راستش من روماتیسم دارم، نمیتوانم هفت بار دور کعبه بچرخم. این را که می خورم، کعبه دور من می چرخد و زیارتم قبول می شود.
-------------------------------------  

روزی شخصی در شهر ادعا می کرد که من خدا هستم. مردم شهر وی را نزد حاکم می برند. حاکم برای اینکه او را بترساند به او می گوید که پارسال مردی دیگر ادعا می کرد که پیغمبر است و من دستور دادم او را کشتند.
این شخص جواب داد:
کار خوبی کردی، چرا که او فرستاده من نبود.
-----------------------------------

مردی سکته کرده و پایش فلج شده بود. رفت به حرم امام رضا و در زاویه شرقی حرم معتکف شد تا علاج خود را از امام بگیرد.
پس از چندین شبانه روز راز و نیاز، احساس کرد حضور قلبی پیدا کرده و چه بسا شفای خود را به زودی بگیرد.
ناگهان زنی پیدا شد که در جوار او اطراق کرده و شروع به گریه و زاری که: ای امام شفای خود را از تو می خواهم. چندین سال است که بچه دار نمی شوم و شوهرم قصد طلاق من را دارد.
مرد که دید با این ترتیب حواس امام بکلی پرت خواهد شد و زحمات چند روزه اش به هدر میرود، به زن روکرده و می گوید:
خواهر جان، این جا قسمت ارتوپدی است. بخش زنان و زایمان آنطرف است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:10  توسط امیر  | 

يه مرده با زنش سوار ماشين بودن و داشتن مي رفتن ماه عسل، يه خارجيه مي آد و با ماشينش از کنارشون رد مي شه و مي گه: گود مورنينگ. مرده هم در جواب مي گه: مورنينگ گود. زنش ازش مي پرسه؟ تو به اون يارو خارجيه چي گفتي؟ مي گه: هيچ چي، اون گفت: سلام عليکم، منم گفتم: عليکم السلام!!!
------------------------------

بر سر در یکی از کلیساهای ایرلند این عبارت نوشته شده است: "بدترین دشمنان خویش را دوست بدارید!"
و در مقابل آن کلیسا باشگاهی وجود دارد که بالای در آن این عبارت به چشم می خورد:
"بدترین دشمنان شما الکل است"
------------------------------

حاج آقا زنگ ميزنه به صدا و سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين چه تصاوير مستهجني بود كه تو سريال امام علي نشون داديد؟! يارو بهش ميگه: حاج آقا ما كه فقط پاها رو نشون داديم. حاجی ميگه: بابا تلویزيون ما پرش داشت، همه جاشو ديديم.
------------------------------

یه روز گزارشگری از غضنفر پرسید: توی جنگ ایران و عراق معجزه ای اتفاق نیفتاد؟ غضنفر گفت: چرا ما ده تا سرباز بودیم که داشتیم راجع به موضوعی صحبت می کردیم که ناگهان صدای بلندی آمد و هشت نفر از ما ناپدید شدند.
------------------------------

يه روز عزرائيل با بنز مياد همه تعجب مي کنن و ازش ميپرسن :عزرائيل، پول اين بنز رو از کجا آوردي ؟
 
ميگه بابت اضافه کاريه 11 سپتامبر.
------------------------------

شخصی ادعاي پيغمبري ميكرد، رفقا بهش ميگن: بابا همينجوري كه نميشه! بايد بري چهل روز بشيني تو غار، تا از خدا برات وحي برسه. خلاصه ميره.
دو روز بعد با دست و پاي شكسته و خونين برميگرده!  رفيقاش ميپرسن: چي شده؟! شخص مدعی ميگه: من رفتم تو غار، يهو جبرئيل با قطار اومد!
------------------------------

يک گزارشگر كه در زمان طالبان اوضاع زنان در افغانستان رو ديده بود ، بعد از رفتن طالبان از اون كشور ديدن كرد و از تغييرات اجتماعي كه مي‏ديد شگفت زده شد. او قبلاً ديده بود كه مردان جلوتر راه مي‏رفتند و زنان چند متر پشت سر اونها راه مي‏رفتند، در حالي كه مي‏ ديد پس از جنگ زنان چند متر جلو‏تر از مردان راه مي‏رفتند. از يك نفر دليل اين تغيير رو پرسيد. او گفت: علت اين است كه در مدت جنگ تمام كشور رو طالبان مين ‏گذاري كردند.
------------------------------

مدتي پس از مرگ استالين برژنف داشت در نشست عمومي حزب كمونيست عليه سياستهاي استالين حرف مي‏زد.يك دفعه از انتهاي سالن صدايي گفت: اون موقع تو كجا بودي كه جرأت نداشتي اين حرفا رو بزني؟
برژنف به طرف صدا برگشت و پرسيد: كي بود؟
كسي جواب نداد.
باز هم پرسيد: كي بود؟
باز هم كسي جرأت نكرد جواب بده.
برژنف گفت: اون موقع من همون جايي نشسته بودم كه تو الآن نشستي.
------------------------------

حاج آقا به عنوان نماينده مملكت براي بازديد به فرانسه رفت و از موزه لوور ديدن كرد. مديران موزه براي اثبات حسن نيت يك كفش براي او آوردن و به او دادن و به او گفتن: ما كفش لويي شانزدهم رو به عنوان هديه به شما تقديم مي ‏كنيم.
حاج آقا كفش رو پاش كرد و گفت: ولي اين كفش كمی تنگه، نمي‏شه كفش لويي هفدهم رو به من بدين؟
------------------------------

سه نفر به جزيره آدم‌خوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در ديگ آب جوش انداختند. كمی بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند اولی از ترس مرده. در ديگ دومی را برداشتند ديدند از ترس بيهوش شده. در ديگ سوم را برداشتند، آخوندی كه توی ديگ بود، در حالی كه بدنش را مالش می‌‌داد سئوال کرد: ببخشيد روشور داريد؟
------------------------------

تو کلاس درس معلم گفت: بچه ها امروز ميخوام بهتون بگم  دو آدم اول دنيا چطور بوجود آمدند. يکی ازبچه ها گفت : خانم اونو ميدونيم . بگين سومين آدم دنيا چطور بوجود آمد.
------------------------------

روزی عبيد زاکانی  از کوچه ميگذشت ، مردی را ديد که سگی راسخت ميزد. عبيد از او پرسيد : چرا سگ را ميزنی؟ آن مرد پاسخ داد اين سگ ناپاک به درون مسجد رفته، عبيد به او گفت : سگ را نزن چون نمي فهمد، اگر مانند ما بود هرگز پايش را در مسجد نمی گذاشت.
------------------------------

عروس جوان گريه كنان مي گفت: من نميتوانم اخلاق بد شوهرم را تحمل كنم. او آنقدر مرا عصباني و ناراحت كرده كه دارم لاغر مي شوم . عمه اش از او پرسيد: پس چرا او را ترك نمي كني؟
جواب داد: قصد اين كار را دارم ولي منتظرم تا او وزن مرا تا
50  كيلو پايين بياورد.
------------------------------

يه روز خدا تصميم مي گيره به سه تا از بنده هاي خودش چيزي بده. يك فرانسوي و يك آلماني و يك ایرانی رو انتخاب مي كنه و به فرانسوي مي گه: چي در این دنيا مي خواي؟ فرانسوي مي گه: خدايا، من يه همسايه دارم كه يه ويلاي بزرگ تو بندر مارسي داره، دلم مي خواد مثل اون ويلا رو تو مارسي داشته باشم. خدا بهش يه ويلا مثل همون تو مارسي مي ده.
خدا از آلماني مي پرسه: تو چه آرزويي داري؟ آلماني مي گه: خدايا! همسايه من يه بنز 600 مدل 2004 داره. خدا مي گه: مي خواي تو هم مثل اون بنز رو داشته باشي؟ آلماني ميگه آره و خدا يك بنز 600 مدل 2004 به اون مي ده. خدا از ایرانیه مي پرسه: تو چه آرزويي تو دنيا داري؟ ایرانیه مي گه: خدايا همسايه ما يه مزرعه بزرگ تو نجف آباد داره كه خيلي آباده. خدا مي گه: مي خواي يه مزرعه شبيه اون به تو بدم؟ ایرانیه مي گه: نه خداجون نمي خواد به من بدي، مال اونو ازش بگير.
------------------------------

پس از سالها جعبة سياه تانكي كه حسين فهميده رفته بود زيرش رو پيدا ميكنن، توش آخرين جملات حسين ضبط شده بود كه ميگفته: "...حاجي جون مادرت هل نده،...ده حاجي هل نده! نامرد، آخه اين همه نارنجك و كوفت و زهرمار بهم بستي، يك وقت بلا ملا سرم مياد.... حــــــــاجـــــي!
------------------------------

يه روز يه نفر ميره بهشت زهرا ميبينه تمام مرده ها روي قبرها نشستند . تعجب مي كنه . ميره از يكي از مرده ها سوال ميكنه چرا بيرون نشستي . ميگه سوالات شب اول قبر لو رفته گفتن بيرون باشيد تا خبرتون كنيم.
------------------------------

دزد مسلح جلوي مردي رو گرفت و اسلحه روي پيشوني‌اش گذاشت و گفت: هر چي پول داري بده وگرنه مغزتو داغون مي‌كنم. مرد گفت: پول نمي‌دهم. چون تو اين مملكت بدون مغز ميشه زندگي كرد، ولي بدون پول نمي‌شه.
------------------------------

مأمور سرشماري از زن پرسيد: چندتا بچه داري؟ زن گفت: چهار تا. پرسيد: چند سالشونه؟ زن گفت: هشت، هفت، شش و پنج!!! مأمور پرسيد: شوهرت چيكاره است؟ زن گفت: از پنج سال پيش كه اينترنت خريده دائماً پاي اينترنته!
------------------------------

دكتر نظام وظيفه پسر لاغري را معاينه كرد و در برگه نوشت: معاف، به دليل ضعف جسماني.
 پسر لاغر با خوشحالي گفت: آخ جون! فوري مي‏رم زن مي‏گيرم.
 دكتر نوشت: و همچنين ضعف عقلاني......
------------------------------

از شخصی می پرسند: ميدوني امام حسين كجا دفن شده؟
ميگه: نه.
ميگن: كربلا.
ميگه: اي خوشا به سعادتش

------------------------------

شخصی سنگ مينداخته تو صندوق صدقات، ازش ميپرسن: بابا اين چه كاريه ميكني؟! ميگه: ميخوام به انتفاضه كمك كنم!
------------------------------

شخصی اظهار نظر مي‌كرد: اين جلال  آل احمد كه هي ازش تعريف مي‌كنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره.
يكي گفت: بوف كور كه مال صادق هدايته!
او گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشته!؟
-----------------------------

شخصی تلويزيون رو روشن ميكنه. كانال 1، قرآن. كانال 2، قرآن. كانال 3، قرآن. كانال 4، قرآن. كانال 5، قرآن. كانال 6، قرآن. پا ميشه تلويزيون رو ميبوسه ميذاره رو طاقچه!
-----------------------------

از زنی پرسیدند: فرق تو با حوا چيه؟
 ميگه هيچي... فقط شوهر اون آدم بود، شوهر من آدم نيست!؟
-----------------------------

از یک بسيجي ميپرسن: ميدوني خدا كيه؟
 ميگه: نماينده ولي فقيه در كائنات!
-----------------------------

از محصلی ميپرسن: امام اول كيه؟
کمی فکر
ميكنه، ميگه: بابا يك راهنمايي بكنيد...
ميگن: شمشيرش معروفه
ميگه: آها... ZORO!
----------------------------

به یه بابایی میگن: شنیدی رئیسِ بهشت زهرا رو گرفتند؟
میگه نه! واسه چی؟
میگه: آخه سئوالهای شب اول قبر را فروخته.
----------------------------

سعيد حجاريان خطاب به جوانان جبهه مشارکت: قبلا گفته بودم ۷۰۰ سال حالا می گويم ۷۰ سال. آيا اگر بگوييم اصلاحات تا ۷۰ سال ديگر بايد ادامه يابد، شما راضی می‌شويد؟ پای كار می‌مانيد و ادامه می‌دهيد؟!
هفتاد سال صبر کنيد، اصلاحات پيروز می شود!
------------------------

جمعی به دعای باران به صحرا رفتند و اطفال دبستان را نیز با خود بردند. شخصی پرسید این طفلان را کجا می برید؟
گفتند برای دعا کردن که باران ببارد، زیرا دعای اطفال مستجاب است.
آن شخص گفت: اگر دعای اطفال مستجاب بود، یک معلم در همه عالم زنده نماندی.
-----------------------------

کشیشی وارد یکی از مجالس شد و روی نزدیک ترین صندلی لم داد. خانم صاحبخانه پرسید: عالیجناب، یک فنجان چای برای شما بیاورم؟
کشیش قرقر کنان جواب داد: چای نمی خواهم.
قهوه چطور؟  قهوه هم نمی خواهم.
خانم صاحبخانه که زن جهان دیده ای بود سر در گوشش گذاشت و آهسته پرسید: یک لیوان ویسکی با آب چطور؟
کشیش با قیافه ای خندان جواب داد: متشکرم، آب نمی خواهم.
----------------------------

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:9  توسط امیر  | 

از شخصی پرسیدن به چه جور رئیس جمهور می خواهی رای بدی؟  وی جواب داد: والا رجایی که تموم سوز بود, خامنه ای هم که نیم سوز بود.  ما یه رئیس جمهوری می خواهیم که نسوز باشه.
------------------------------

يه روز به حاج آقا گفتن كه در مورد اين لباسهاي غربي و تحريك كننده كه زنها مي‏پوشن سخنراني كن، ولي طوري حرف بزن كه مردم ناراحت نشن. حاج آقا سخنراني كرد و گفت: من نمي‏دونم اين مدلهاي غربي چيه در اين شهر پيدا شده، واقعاً نمي‏فهمم اين خواهراي ما اخيراً همه‏شون دامناشون تنگ شده، يا اخيراً همه‏شون چاق شدن؟
------------------------------

يه روز يه معلم از يك دانش‏آموز پرسيد: مساحت ايران چقدره؟ گفت: 1648192 متر مكعب معلم پرسيد: چرا مكعب؟ گفت: چون بعد از انقلاب به ارتفاع يك متر ريده شده توش.
------------------------------

يه روز دو تا معتاد با هم حرف مي‏زدن. يكي از اونا گفت: شنيدي ديشب مهندش موشوي در مورد مهتادا چي گفت؟ اون يكي پرسيد: موشوي ديگه كيه؟ گفت: موشوي ديگه، نخشت وژير. پرسيد: موشوي شد نخشت وژير؟ پش مشدق رفت؟
------------------------------

از يك دانش آموز كه خيلي سياسي شده بود در كلاس ديني پرسيدن:
چطور غسل جنابت مي‏كنن؟ گفت: اول موضع مون رو روشن مي‏كنيم، بعداً جناح راست رو شستشو مي‏ديم، و اونوقت جناح چپ رو مي‏شوريم.
پرسيدن: پس بقيه جاها چي؟ گفت: اونجا مثل كارگزاران مي‏مونه، هم با راست شستشو مي‏شه، هم با چپ.
------------------------------

خبرنگار تلويزيون در سالهاي اول انقلاب با وارطان مصاحبه تلويزيوني كرد و از او پرسيد: برادر! نظرتون درباره صدور انقلاب چيه؟ وارطان گفت: موافقم، هاماشو صادر كنين.
------------------------------

آتقي نفس زنان مياد خونه، به زنش ميگه: خانم جان چه نشستي كه به هركي كه پنج تا بچه داشته باشه، يك پرايد مجاني ميدن! زنش ميگه: مرد مگه زده به سرت؟! ما كه سه تا بچه بيشتر نداريم!
آتقي ميگه: خانم جان، از شما چه پنهون...من دو تا بچه هم از صغرا خانوم، طبقه پاييني دارم!
الان ميرم ميارمشون. خلاصه ميره دو تا بچه ها رو مياره، وقتي برميگرده ميبينه دو تا از بچه هاش نيستن. از زنش ميپرسه: خانم جان، ياسر و علي كجا رفتن؟
زنش ميگه: والله تو كه پايين بودي، هوشنگ خان اومد بچه هاشو برد!!!
------------------------------

يه شب يه بسيجي تو خيابون  بوده داشته آسمونو نگاه مي كرده يكهو ميبينه ستاره ها دارن چشمك ميزنن. بسيجيه سرشو ميندازه پايين ميگه استغفرالله.
------------------------------

داش آقا در رشته تکواندو قهرمان اول بود. یکی از اصلی ترین سرگرمی او این بود که هر گاه مگسی وز وز کنان پیدایش می شد، با یک ضربه دست، او را در هوا به دونیم می کرد و دوستانش او را تشویق می کردند. پس از مدتی پدرش وی را زن داد و به مرور آنهمه تیزی و چالاکی از میان رفت. روزی مگسی وز وز کنان پیدایش شد، او را با دست گرفت و خطاب به او گفت: اگر دست از اذیت و آزار بر نداری، می گم بابام برای تو هم زن بگیره!

------------------------------

از ناصرالدین شاه روایت است که در سفر اولش به فرنگ روزی برای قضای حاجت تنگش گرفته بود، ولی به طرز کار توالت های فرنگی آشنا نبود. فرصت پرسش از ملازمین هم نبود. ناچار روی تکه کاغذی کارش را کرده و خود را راحت نمود. ولی دید خیلی ضایع شد و آبرویش پیش میزبان خواهد رفت. ناچار کاغذ را جمع و جور کرد که از پنجره به باغ پرتاب کند. تیرش به خطا رفت و محتویات کاغذ مستقیما به سقف خورد همانجا چسبید و ماند. شاه دید خیلی بدتر شد. از پنجره به آرامی باغبان را فرمان داد که داخل شود، و به او گفت که به تو صد فرانک می دهم که این فضولات را از سقف پاک کنی، و به کسی هم چیزی نگویی. باغبان که از خنده روده بر شده بود جواب داد: قربان خاک پاک همایونی، من دویست فرانک به شما می دهم که به من بگویید چطوری آن بالا توی سقف کار خرابی کردین؟
------------------------------

کنگره جهانی کیهان شناسی در تهران برگزار شد. ابتدا نماینده روسیه اعلام کرد که: ما در دهه آینده می خواهیم در سطح سیاره ونوس پیاده شده و دست به تحقیقات بزنیم. نمایندگان دیگر کشورها نیز پروژه های خود را جهت اکتشافات در سطح نپتون، زحل، اورانوس و غیره معرفی کردند. نوبت به حجت الاسلام حسنی، نماینده ایران رسید که پروژه ایران را معرفی کند. وی گفت: ما اصلا گصد داریم بریم سر اصل گضیه، و در سطح خورشید دست به ایکتشاف بزنیم. از هر طرف دست ها بلند و سوال مطرح شد که مسئله حرارت خورشید را چه گونه حل می کنید؟ آنجا که همه چیز ذوب می شود و نابود می شود. حاج آقا جواب داد: په...اینکی کاری نداری..... ما روز که نمی ریم آنجا.......، شب می ریم!!!!
------------------------------

شخصی سرطان داشته، ميره مشهد خودشو با قفل و زنجير مي بنده به پنجرة فولادي و كليد رو هم قورت ميده، ميگه: تا شفا نگيرم نميرم! بعد از يك ساعت خبر ميرسه كه تو حرم بمب گذاشتن، او يك كم دست و پا ميزنه، بعدِ يك مدت داد ميزنه: يا حضرت ابولفضل منو از دست اين امام رضا نجات بده!!!
------------------------------

مشتی داشت خاطره تعريف ميكرد، ميگفت: ما سال چهل و نه با دو نفر دعوامون شد، ‌البته سال چهل و نه دو نفر خيلي بود!!!
------------------------------

از جوانی مي پرسند: پيامبر كي به رسالت رسيد؟  مي گه : نمي دونم من سيدخندان پياده شدم !!
------------------------------

راستي فهميدي ديشب خانه ما دزد آمد و الان دزده تو بيمارستانه؟ نه مگه چطور شد؟ هيچي، زنم فكر كرد، كه دير اومدم خونه!
------------------------------

رئيس: خجالت نمي‌كشي تو اداره داري جدول حل مي‌كني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نمي‌ذاره آدم بخوابه!

------------------------------

از يه امريكايي و يه آفريقايي و يه ايراني می پرسن: نظرتون راجع به کوپن گوشت چيه؟آمريکايي می‌گه: کوپن چيه؟ آفريقايي مي‌گه: گوشت چيه؟ ايرانيه مي‌گه: نظر چيه؟!
------------------------------

يه روز مردم می بينند شخصی، از هواپيما در حال سقوطه که يه دفعه توی آسمون متوقف می شه و بعد از چند لحظه توی آب سقوط می کنه. مردم سريع اونو نجات ميدن و علت اون توقف عجيب رو سوال می کنند. مرده ميگه: والا داشتم می افتادم که گفتم: يا امام حسن. يه دفعه وايستادم و بعد يه نوری اومد!!!... بهم گفت: با کدوم امام حسن کار داری؟ گفتم: با امام حسن عسکری. گفت پس اشتباه شده من امام حسن مجتبی هستم.
------------------------------

آخوندی تومسجد سخنراني مي كرده: امروز ازحضرت فاطمه نميگيم كه دلتون بسوزه. امروز ازامام حسين نمي گيم كه جيگرتون كباب بشه. اما امروز يه چيز ميگم كه اونجاتون بسوزه: مسجدامشب شام نميده.
------------------------------

يکي از برادرها پسرش روز عاشورا بدنيا آمده بود. روزسالگرد تولدش بهش يك قمه هديه ميده!
------------------------------

امام جمعه اروميه :جوانان! برويد ريش بگذاريد و زيبا شويد و هيپي‌‏گري را کنار بگذاريد!"
امام‌‏جمعه اروميه گفت: من در انتخابات رياست‌‏جمهوري به آيت‌‏الله‌‏العظمي هاشمي رأي خواهم داد ولي اين هم ناز مي‌‏كند؛ من مي‌‏‏گويم بيا و بگذار تمام بشود.
به گزارش ايلنا، حجت‌‏الاسلام "غلامرضا حسني", امام جمعه اروميه با بيان اين مطلب در مراسم 22 بهمن افزود:
من در عين حال كه به بقيه احترام قائلم ولي مي‌‏گويم هاشمي از همه بهتر است و در نماز جمعه هم خواهم گفت و مي‌‏دانم كه صدا و سيما پخش نخواهد كرد ولي نكند به جهنم! ولي باز خواهم گفت.
وي در ادامه با اشاره به تهديدات آمريكا عليه ايران، افزود: اگر آمريكا بخواهد قدمي به سوي ايران بردارد بايد از روي جنازه 80 ميليون ايراني بگذرد.
حسني با بيان اينكه من خودم اكنون قادر هستم 600 فشنگ با خود حمل كنم و به سربازان آمريكا و اسرائيل بزنم، تهديد كرد: آمريكا بداند اگر كوچك‌‏ترين قدمي بردارد به محوريت عالم تشيع آمريكا را داغان خواهيم كرد.
امام‌‏جمعه اروميه با اشاره به جوانان دوران حضرت امام, گفت: امام خميني هيپي‌‏ها را چنان كرد كه در جنگ از انقلاب دفاع كردند ولي امروز متأسفانه هيپي تربيت مي‌‏كنند و مي‌‏گويند "آزادي! آزادي!". مردك برو دنبال كارت.
وي گفت: جوانان! برويد ريش بگذاريد و زيبا شويد و هيپي‌‏گري را كنار بگذاريد.

------------------------------

يه روز خدا عيسي, موسي ومحمد را نزد خود فرا مي خونه وبه هرکدوم چکی بمبلغ يک ميليارد دلار ميده وميگه: این پولها رو بين امت خود خرج کنيد. بعد ازطي سالها خدا دوباره اون سه نفر را فرا ميخونه واز اونا طرز چگونگي خرج پول ها را میپرسه. عيسي میگه من در راه فناوري هسته اي وعلوم فضايي، سطح دانش امتم را بالا بردم. موسي میگه منم از لحاظ پزشکي, نظامي والکترونيک، دانش امتم را ارتقا دادم. سپس محمد میگه من چک را دادم به علي اونم داد به حسن اونم داد به حسين و....تا آخررسيد به مهدي و اونم فعلا فراریه معلوم نيست کجا قايم شده.
------------------------------

بازي استقلال و پيروزي بوده هرچي دنبال داور مي گردن پيدا نمي کنن. آخوندی رو ميزارن داور. علي دايي يک شوت ميکنه از کنار دروازه استقلاليها ميره خارج زمین. آخونده ميگه گله. ميگن اين که گل نشد براي چي مي گي گله؟ آخونده میگه چون نیتش گل بوده گل قبو له.
------------------------------

يك بسيجي دلش مي گيره نوار خالي مي ذاره گوش مي كنه.
------------------------------

جرج بوش مي ره بازديد يه مدرسه، سر کلاس مي شينه و مي گه: هر سوالي دارين بکنين. يکي
بلند مي شه و مي گه: سلام آقاي رييس جمهور،اسم من رابرته، من سه تا سوال داشتم؟
۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ ۲ - چرا شما  بدون دليل به عراق حمله
کردید؟ ۳ - به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ جرج بوش
تکوني رو صندليش مي خوره و تا مي آد جواب بده، زنگ تفريح مي خوره. زنگ بعد يه پسر ديگه بلند
مي شه و مي گه: آقاي رييس جمهور، اسم من جکه و من پنج تا سوال داشتم؟ ۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ ۲- چرا شما بدون دليل به عراق حمله کردید؟ ۳- به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ ۴- چرا زنگ تفريح ۲۰ دقيقه زودتر به صدا در اومد؟ ۵- و سوال آخر؟ رابرت کو؟

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:5  توسط امیر  | 

 

آخوندي رفته بود بالاي منبر و به جماعت پاي منبر مي گفت: وقتي آب مي خوريد سه صلوات بفرستيد چون آب سه تا جن دارد: يك هيدروجن و دوتا اكسيجن.

------------------------------

 

شخصی كنار اقيانوس قدم مي زد و زير لب، دعايي را زمزمه مي كرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردي و ساحل طلايى انداخت و گفت: خدايا! مي شود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟ مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: اى خداى كريم! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم!! از جانب خدا ندا آمد كه: اى بنده ى من! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست مي دارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ مي دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ مي دانى كه بايد ته قيانوس آرام را آسفالت كنم؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى كنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! مي شود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ مي شود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا مي شود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى؟؟!!
------------------------------

 

شخصی داروخونه داشته، يك روز جلو در داروخونه بزرگ مينويسه: سوسك كش جديد رسيد! خلاصه بعد از مدتی يك بابايي مياد تو ميگه: ببخشيد، جريان اين سوسك‌كش جديد چيه؟ اين خونة ما رو سوسك برداشته. داروخونه چییه ميگه: اين دارو خيلي جديده و بازدهيش هم تضمينيه. شما اين دارو رو ميريزيد تو يك قطره چكون، بعد كشيك ميكشيد تا سوسكها رو بگيريد. هر سوسك رو كه گرفتيد، روزی سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازين دارو ميچكونيد، بعد از يك مدت سوسكها كور ميشن و خودشون از گشنگي ميميرن! يارو كف ميكنه، ميگه: خوب آخه اگه سوسكها رو بگيريم كه همونجا درجا مي‌كشيمشون! داروخونه چی ميره تو فكر، بعد از يك مدت ميگه: آره خوب، ازون راهم می شه!

------------------------------

 

زنداني سياسي پس از آزادي از زندان دچار مشكل رواني شد و به روانپزشك مراجعه كرد. روانپزشك بعد از گوش دادن به حرف‏هاي او گفت: حالا ديگه بايد تلاش كني محكم روبه ‏روي بدبختي‏ها بايستي و به اون‏ها بخندي. زنداني سياسي گفت: دوست دارم، ولي مسئولان كشور ما اصلاً اهل شوخي نيستن.

------------------------------

 

قاضي: آقاي اكبر محمدزاده! شما را به جرم جاسوسي و اقدام عليه امنيت كشور با تخفيف به ده سال زندان محكوم مي‏كنم. متهم: من اعتراض دارم، اولاً من اكبر محمدزاده نيستم، بلكه محمد اكبرزاده هستم، ثانياً جاسوسي نكردم و عليه امنيت كشور هم اقدام نكردم. قاضي: به همين دليل هم بهت تخفيف دادم، اگر اكبر محمدزاده بودي اعدامت مي‏كردم.

------------------------------

 

به فرمانده پادگان خبر دادند كه پدر يكي از سربازان يك روز قبل مرده است. فرمانده گروهبان را احضار كرد و به او گفت: برو و به اميرخاني خبر بده كه پدرش مرده، منتهي جوري خبر بده كه ناراحت نشه و ضمناً اصول نظامي رو هم رعايت كن. گروهبان سربازان رو به صف كرد و گفت: هر كدوم از شما كه پدرش امروز مرده يك قدم بياد جلو. كسي جلو نيامد، گروهبان گفت: سرباز اميرخاني! چون از دستور مافوق اطاعت نكردي، يه هفته بازداشتي.

------------------------------

 

شخصی تلویزیون رو روشن ميكنه، ميزنه كانال يك، ميبينه يك ملا نشسته داره صحبت ميكنه. ميزنه كانال دو، ميبينه چهار تا ملا نشستن دارن باهم حرف ميزنن. ميزنه كانال سه، ميبينه يك مجلسه 15 تا ملا نشستن باهم بحث ميكنند. ميزنه كانال چهار، ميبينه صدهزار تا ملا نشستن تو يك سالن، يكيشون داره براي باقي حرف ميرنه. داد ميزنه: هوي اصغر! زود اون دبه نفتو بيار، لونه‌شون رو پيدا كردم!!!

------------------------------

 

جوانی ميره خواستگاري، مادر و پدر دختره بهش جواب رد ميدن، ميگن دختر ما داره درس ميخونه. جوان ميگه: اشکال نداره، من ميرم دو ساعت ديگه برميگردم!!!

------------------------------

 

شخصی ميخواسته تو يك ادارة دولتي استخدام بشه، ميبرنش گزينش. اونجا یه برادر ازش ميپرسه: شما وقتي ميخواين وارد مستراح بشید، با پاي راست وارد ميشيد يا با پاي چپ؟! شخص جویای کار هول ميشه، ميگه: شما منو استخدام كنيد، من با سر وارد ميشم!!!

------------------------------

 

یه سرباز رو ميفرستن جبهه، بعد از شش هفت ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ريش درو باز ميكنه! سربازه هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بابا مرده؟! داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو. سربازه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته! بدبخت پاك اعصابش می ریزه به هم، ميگه: داداش جون، تورو خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟! داداشه هم يك نگاه به اون ميكنه و از اتاق ميره بيرون. سرباز بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بابا... بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بود... كاش بابات مرده بود... پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟!!!
------------------------------

 

شخصی تو روزنامه يك آگهي استخدام ميبينه كه: به يك مهندس كامپيوتر مجرب و باسابقه نيازمنديم. خلاصه فرداش كت شلوار ميپوشه و تيپ ميزنه و پاميشه ميره مصاحبه. اونجا يارو ازش ميپرسه: شما مدركتون از كدوم دانشگاهه؟ اون ميگه: من مدرك ندارم كه! يارو تعجب ميكنه، ميگه: پس حتماٌ سابقة كارتون زياده... قبلاٌ تو كدوم شركت كار ميكردين؟ ميگه: والله من تو شركت مركت کار نکردم! پدر مرحومم يك سوپرماركت داشت، منم همونجا كار ميكنم!! يارو شاكي ميشه، ميگه: مردك! تو اصلاٌ بلدي كامپيوتر رو روشن كني؟! ميگه: والله نه!! مرده ميپرسه: پس اومدي اينجا چه غلطي بكني؟! ميگه: من فقط اومدم بگم كه دور من يكي رو بايد خط بكشيد!!!
------------------------------

 

حاج آفا ورم معده داشته، ميره دكتر، دكتره بهش ميگه: يك رژيم بهت ميگم بايد رعايت كني. حاج آقا ميگه: چشم آقاي دكتر. دكتره ميگه: گوشت نخور، غذاي پر چربي نخور، مشروب نخور، ترياك نكش، بالاي منبر هم نرو! حاج آقا ميگه: ديگه واسه چي بالاي منبر نرم؟! دكتره ميگه: اونجا گه زيادي ميخوري، براي معدت خوب نيست!!

------------------------------

 

خبرنگاره ميره جبهه جنگ گزارش تهيه كنه، يك سرباز رو گير مياره ازش ميپرسه: برادر شما اينجا چيكار ميكنين؟ سربازه ميگه: زرشك پاك ميكنيم! خبرنگار مي‌پرسه: پس تو كار آشپزخونه‌ايد؟ سربازه ميگه: نه بابا! اينجا يك تابلوهايي زدن روش نوشتن: كربلا ما داريم مياييم، زير اين تابلوها ملت مي‌نويسن زرشك! ما اونها رو پاك ميكنيم!! خبرنگار ميگه:كــــــات! آقا درست جواب بده! دوباره ميپرسه: شما اينجا امداد غيبي هم دارين؟! سربازه ميگه: بله، هر از چند وقتي يك توپي، خمپاره‌اي مياد ميافته توي سنگر، هفت هشت نفر غيب ميشن!

------------------------------

يه روز يه معلم از يك دانش‏آموز پرسيد: مساحت ايران چقدره؟ گفت: 1648192 متر مكعب معلم پرسيد: چرا مكعب؟ گفت: چون بعد از انقلاب به ارتفاع يك متر ريده شده توش.
------------------------------

يه گزارشگر كه در زمان طالبان اوضاع زنان در افغانستان رو ديده بود ، بعد از رفتن طالبان از اون كشور ديدن كرد و از تغييرات اجتماعي كه مي‏ديد شگفت زده شد. او قبلاً ديده بود كه مردان جلوتر راه مي‏رفتند و زنان چند متر پشت سر اونها راه مي‏رفتند، در حالي كه مي‏ديد پس از جنگ زنان چند متر جلو‏تر از مردان راه مي‏رفتند. از يك نفر دليل اين تغيير رو پرسيد. او گفت: علت اين است كه در مدت جنگ تمام كشور رو طالبان مين‏گذاري كردند.
------------------------------

يه روز از گزارشكر تلويزيون از وارطان پرسيد: برادر! شما از روزنامه‏هاي بعد از انقلاب استفاده مي‏كنين؟ وارطان گفت: بعله، زياد گزارشگر پرسيد: آيا از اطلاعات هم استفاده مي‏كنيد؟ وارطان گفت: بعله، تا حدي استفاده مي‏كنيم. گزارشگر پرسيد: آيا از كيهان هم استفاده مي‏كنيد؟ وارطان گفت: بعله، خيلي استفاده مي‏كنيم. گزارشگر پرسيد: آيا از روزنامه رسالت هم استفاده مي‏كنيد؟ وارطان گفت: رسالت استفاده نمي‏كنيم، آخه خيلي زبره.

------------------------------

يه روز دو تا معتاد با هم حرف مي‏زدن. يكي از اونا گفت: شنيدي ديشب مهندش موشوي در مورد مهتادا چي گفت؟ اون يكي پرسيد: موشوي ديگه كيه؟ گفت: موشوي ديگه، نخشت وژير. پرسيد: موشوي شد نخشت وژير؟ پش مشدق رفت؟
------------------------------

يه روز حاج آقا شنيده بود كه بابي ساندز در ايرلند كشته شده. در اين مورد سخنراني كرد و گفت: آقاي تاچر! بيرحم! براي چي اون باتري ساز كاسب بيچاره رو كشتي؟ يكي از پشت پرده يواشكي بهش گفت: حاج آقا، تاچر كه مرد نيست. حاج آقا گفت: تازه، مي‏گن اين تاچر خيلي هم نامرده.
------------------------------

يه روز رضا شاه براي بازديد از تيمارستان به اونجا رفت.در هنگام بازديد يكي از ديوونه‏ها شروع كرد به مسخره كردن او.رضا شاه عصباني شد و گفت: مرتيكه من رضا شاهم! يه ديوونه اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني رو كه اون گوشه مي‏بيني وقتي اومد اينجا مي‏گفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده، تو هم خوب مي‏شي.
------------------------------

يه روز روباه بعد از تغييرات قضايي داشت فرار مي‏كرد و به سرعت مي‏دويد. شغال اونو ديد و گفت: كجا داري به اين سرعت فرار مي‏كني؟ گفت: تو هم فرار كن، دارن هر حيووني رو كه سه تا تخم داره مي‏گيرن و تخماشو مي‏كشن. شغال گفت: مگه تو سه تا تخم داري؟ گفت: نه، ولي اونا اول تخما رو مي‏كشن، بعداً مي‏شمرن.
------------------------------


يه روز حاج آقا رو بردن براي بازديد از مناطق بمباران شده و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه.

------------------------------

در سالهاي اول جنگ يك روز تلويزيون خبر داد: سه نقطه قم بمباران شد.
حاج آقا كه اين خبر رو شنيده بود گفت: مگه مي‏شه، قم كه دو تا نقطه بيشتر نداره. و بعد از او هم آقاي اردبيلي گفت: عجب حرفي مي‏زنند، گوم كي اصلن نوگطه نداري.
------------------------------

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:1  توسط امیر  | 

حاج آقا مسجد میسازه، می بینه هر کاری میکنه کسی نمیاد اونجا نماز بخونه، یه تابلو میزنه رو سر در مسجد و مینویسه: نماز صبح 1 رکعت، بدون وضو.
>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<.
به شخصی میگن اصول دین رو نام ببر میگه: توحید، نبوت، امامت، رسالت و ونک.

>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

از خامنه ای می پرسند: احمدی نژاد رو از کجا آوردین؟ می گه: از توی تخم مرغ شانسی. می گن: آخه توی تخم مرغ شانسی این قدر چیزهای خوشگل پیدا می شه، این دیگه چی بود؟ ایشون می گن: فکر کنم بچه ها تکه هاشو عوضی وصل کردن.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

یه آقایی رو ميگيرن ميگن پدر سوخته چرا پشت ماشينت نوشتي " امام با سالاد"! ميگه مگه چيه؟ از شما بهتره که مينويسين "خدا با ماست"

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

چوپان دروغ گو میمیره، شب اول قبل نکیر و منکر ازش میپرسند تو کی هستی؟ میگه من؟ من دهقان فداکارم.

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
چند تا بسیجی میرن عروسی، عرق میخورن و مست می کنن، بعد یکی از بسیجی
هارو جو میگیره، میره میکروفون رو از دست خواننده ارکستر میگیره، میخونه، "میخوام که با بوسه گل لبات رو پر پر کنم"؛ بعد بقیه بسیجی ها بهش چپ چپ نگاه میکنن، جا میخوره میگه "گلهای پر پر شده رو فدای رهبر کنم.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه بسیجی میخواست عروسک بخره به صاحب مغازه میگه ببخشید آقا قیمت این خواهرمون چنده؟

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

یه یارو اسم بچه اش رو میگذاره حسین، هر دقیقه به بچه اش میگه، بابا جان، تشنه ات نیست؟

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

 

شخصی میره حرم امام رضا میبینه یه دختر خوشگل تو بخش خواهران ایستاده، میره نزدیک میبینه دختره داره میگه، امام رضا به من قیافه خوشگل دادی، پدر مادر خوب دادی، مال دادی اموال دادی، یه شوهر خوب فقط مونده که بدی، طرف خودشو پرت میکنه وسط میگه امام رضا هل نده، هل نده خودم دارم میرم پیشش

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معلمه بچه بسيجي رو مي‌بره پاي تخته، بهش ميگه: خطوط موازي رو تعريف كن. بسيجيه ميگه: دو خط موازي دو خط هستن كه هيچ وقت همديگرو رو قطع نمي كنن مگر به دستور مقام معظم رهبري!!!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

طلبه ای در قم ميخواسته خودكشي كنه يه تير به مغز خودش شليك ميكنه، نيم ساعت طول می کشه تا بمیره! از همه دنيا دانشمندها جمع مي‌شن كه ببينيد قضيه چي بوده، ‌بعد از دوسال تحقيق مي‌فهمند كه گلوله تو اون نیم ساعت داشته دنبال مغز يارو ميگشته!!!
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

به يکي ميگن معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته؟ دوستش هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، خودت جوابشو بگو؟ ميگه بخاري!  دوستش ميگه: باباجون بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولي تابستونا چه جوري بالاي درخته؟ ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالاي درخت!                                                                                                                           

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

داش آقا ميره مسابقه بيست سوالي،  رفیقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن كه: جواب خياره،  فقط تو  زود نگو كه کار خراب شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، داش آقا ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. ميگه: بابا اين عجب خيار گنده‌ايه!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از مرد ایرانی ميپرسن: به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف ايران چي ميشه؟ ميگه: چي ميشه نداره، خیلی هم خوبه. ايران ميره جام جهاني!

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دو تا ایرانی را ميبرن جهنم، اما وسط راه ميگن به شما يه آوانس ميديم. ميگن چيه، ميگن اينجا 2 نوع جهنم داريم يکي جهنم ايراني هاست، يکي جهنم خارجي ها، ميپرسن فرقش چيه، ميگن تو جهنم خارجي ها هفته اي يک بار قيـر داغ ميريزن تو سرتون اما تو جهنم ايراني ها هر روز این کارو می کنند. خلاصه اولی ميگه من ميرم تو جهنم خارجيا و دومی هم مياد تو جهنم ايرانيا. يه چند ماهی بعد اولی ميبينه خيلي سخته، ميگه بيچاره دومی که هر روز قير تو سرش میریزن. خلاصه، ميره ميبينه اولی با رفيقاش نشسته داره گل میگه و گل میشنوه و خبري هم از قير داغ نيست. ميگه جريان چيه؟ میگن بابا جون، اينجا  جهنم ايراني هاست يک روز قيرش نيست، يک روز قيرش هست قيفش نيست و یا يه روز  دو تاش هست يارو نمي ياد سر کار.
------------------------------

فالگير: فردا شوهرتون ميميره! زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه؟
------------------------------

از يه بچه نسل سه ای ميپرسن پس جواب خون شهدا را کی می ده ، ميگه خب معلومه آزمايشگاه
------------------------------

يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند. يكي مي پرسه چي شده ..... مي گن : مگه نمیدونی؟  پروند ه ها گم شده.
------------------------------

آگهي استخدام: به پنج مرد زرنگ و كاري يا يك زن نيازمنديم...
------------------------------

وقتی البرادعی رفته بود تهران غضنفر ازش پرسید: مگه شما دکتر نیسیتی؟ البرادعی گفت: درسته، من دکترم. گفت: پس چرا توی آژانس کار می کنی؟
------------------------------

شخصی‌ به‌ روستايي‌ در‌ نزديكي‌ قزوين‌ رفت‌ كه‌ دوستداران‌ علي‌ در آن‌ زندگي‌ مي‌كردند. از او نامش‌ را پرسيدند، گفت‌: عمر نام‌ دارم‌. او را زدند. گفت‌: من‌ عمرانم‌. گفتند بدتر، الف‌ و نون‌ عثمان‌ را نيز داري‌.
------------------------------

از دانش آموزی كه حسابی سياسي شده بود در كلاس ديني پرسيدن: چطور غسل جنابت مي‏كنن؟ گفت: اول موضع مون رو روشن مي‏كنيم، بعداً جناح راست رو شستشو مي‏ديم، و اونوقت جناح چپ رو مي‏شوريم. پرسيدن: پس بقيه جاها چي؟ گفت: اونجا مثل كارگزاران مي‏مونه، هم با راست شستشو مي‏شه، هم با چپ.
------------------------------

يه روز حاج آقا رو بردن براي بازديد از مناطق بمباران شده و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه.
------------------------------

يه روز رضا شاه رفته بود براي بازديد از تيمارستان. در وقت بازديد يكي از ديوانه‏ها شروع كرد به مسخره كردن او. رضا شاه عصباني شد و گفت: مرتيكه من رضا شاهم! يه ديوونه اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني رو كه اون گوشه مي‏بيني وقتي اومد اينجا مي‏گفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده، تو هم خوب مي‏شي.
------------------------------

يه روز يه خبر نگار ميره پيش رهبر شروع ميكنه به مصاحبه. به آقا ميگه آيا ميدونيد اوضاع مملكت خرابه. آقا ميگه: آخ جگرم سوخت. ميدونيد وضع اقتصادی مملكت به هم ريخته. آقا: آخ جگرم سوخت. ميدونيد 90 درصد مردم زير خط فقر زندگی ميكنند. آخ جگرم سوخت. ميدونيد جنايت زياد شده. آخ جگرم سوخت. مصاحبه تموم شد. خبرنگار هنگام خداحافظی گفت: بينندگان عزيز در پايان برنامه خواهش ميكنم از اين به بعد از واژه "جگرم سوخت" به جای واژه نامانوس و بيگانه "به درک" استفاده ميكنيم .

------------------------------

 

يه آخونده شب قدر داشت روضه ميخوند. آخر روضه هم شروع کرد به دعا کردن: خدايا خداوندا، از تو ميخواهيم که باران رحمت رو بر ما بباری ما رو غريق رحمتت بفرما. من از تو ميخوام که امشب بارون بباره. اگه امشب بارون نياد من بنده مخلص تو نيستم. من روسياهم. اگه بارون نياد من خرم، من گاوم، من الاغم... خلاصه هی گفت. ولی اون شب بارون نيومد. صبح رفيقاش رفتن پيشش: آخه حاج آقا مگه مرض داشتی آنقدر به خودت بد و بیراه گفتی که حالا ضايع بشی. آخونده گفت: ای لعنت بر اين هواشناسی خبیث.
------------------------------

یه هواپیمای توپولوف با خلبان ایرانی داشت وارد ایران میشد که دچار نقص فنی شد و موتور سمت راستش از کار افتاد. به برج مراقبت اطلاع داد. برج مراقبت گفت هر طور شده باید هواپیما رو به فرودگاه برسونی همه چیز برای فرود اضطراری آمادست. کمی بعد خلبان اطلاع داد که موتور دوم هم از کار افتاد مسئول برج با متخصصان فنی و غیر فنی مشورت کرد. بعد به خلبان گفتند که هر چه ما گفتیم تو هم تکرار کن: اشهد ان لااله الله اشهد ان ......
------------------------------

غلی جوان بود و زیاد هم حرص پول میزد. روزی از یه فال بین پرسید:
آیا من همیشه از بی پولی نالان خواهم بود. اون به دستش نگاه کرد و گفت: نه جانم، فقط تاپنجاه سالگی. غلی خوشحال شد و پرسید: یعنی بعد از اون پولدار میشم .فال بین گفت: نه، به بی پولی عادت میکنی...
------------------------------
 

یه بسيجي روی پيغام گيرش، پیغام گذاشته بود: سلامن عليکم، لطفا بعد از شنيدن سوره بقره پيغام خود را بگذاريد!
------------------------------

 

شخصی مي ميرد، مي رود آن دنيا. مي رسد به دروازه ي آخرت. مي بيند روي ديوار آخرت پراست از ساعت هاي ديواري. ازنگهبان دروازه ي آخرت مي پرسد: داستان اين ساعت ها چيست؟ نگهبان هم براي اش توضيح مي دهدكه به تعداد آدم ها روي ديوار آخرت ساعت گذاشته اند. وقتي آدم ها دروغ مي گويند عقربه ي ساعت شان حركت مي كند. آن شخص از صاحب ساعتي مي پرسد كه عقربه اش بي حركت ايستاده بود. نگهبان هم مي گويد صاحب آن ساعت مادر ترزا است كه دروغي به زبان نرانده است. ساعت ديگري راهم نشان اش مي دهد كه عقربه اش اندكي تكان خورده بودومي گويد ازآن آبراهام لينكلن است كه چندتايي دروغ گفته بود. شخص مرده انگشت به دهان مي پرسد: ساعت جرج بوش كدام است؟ نگهبان مي گويد: اونو خدا برده اتاق خودش به جاي پنكه سقفي ازش استفاده مي كنه.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:58  توسط امیر  |